جوان آنلاین: بیتردید سست کردن اعتقاد و اراده مردم در تداوم نهضت ملی ایران، از جمله علل و اسباب کودتا علیه آن به شمار میرود. این امر به طور ویژه پس از قیام ۳۰ تیر ۱۳۳۱، در دستور کار سرویسهای امنیتی انگلیس و امریکا قرار گرفت و نهایتاً به نتیجه مورد دلخواه آنها نیز رسید. مقال پی آمده درصدد است تا با ابتنا بر پارهای روایات و تحلیلها، این فرایند را مورد بازخوانی قرار دهد. امید آنکه پژوهندگان تاریخ معاصر ایران و عموم علاقهمندان را مفید و مقبول آید.
جنگ شناختی علیه استقلال ایران، تردیدها و سستیها
داستان سقوط نهضت ملی ایران اگرچه ممکن است در دوره خود جدید و اغواگر باشد، اما امروزه برای ملت ایران تکراری و ملالآور مینماید. تردیدافکنی گسترده علیه همه چیز و همه کس، جلوگیری از فروش نفت ایران، کاهش ارزش پول ملی، میدانداری معروفههای شهر و نهایتاً انجام کودتا یا شبه کودتا، بخشهایی از این سناریوی ملال آور است؛ داستانی که دشمنان ایران اکنون نیز به تکرار آن هزینه میکنند و صدالبته نتیجهای نخواهند گرفت. دکتر موسی فقیه حقانی، پژوهشگر تاریخ معاصر ایران در این فقره آورده است:
«در جنگ نرم و جنگ شناختیای که علیه نهضت ملی شدن صنعت نفت به راه افتاد، یکی از اهداف اولیه و اصلی آن اختلاف انداختن بین رهبران نهضت بود. آیتالله کاشانی از اعتماد دکتر مصدق به امریکا خرسند نبود. این را سایر علما هم میگفتند. مرحوم آیتالله سیدنورالدین حسینی شیرازی رسماً به دکتر مصدق هشدار داد و گفت سگ زرد برادر شغال است! آیتالله کاشانی در یکی از مصاحبههایش همین هشدار را داد که ما نباید به اینها اعتماد و اتکا کنیم و از دامن انگلستان به دام امریکا بیفتیم. این حرفها زده شدند، اما متأسفانه در آن جنگ نرم، اختلافات به بدنه اجتماعی کشور منتقل شد و عوامل نفوذی سرویسهای اطلاعاتی انگلستان و امریکا در میان احزاب، روزنامهها، بازار، مجلس و جاهای مختلف تا توانستند سعی کردند شکاف این گسل را گستردهتر و عمیقتر کنند. از آن طرف با تهدید نظامی فعالیتی شروع شد که به مردم ایران القا کنند که شما اشتباه کردید که نهضت ملی شدن صنعت نفت را به راه انداختید! آن کار را کردید که نتیجهاش این مشکلات شد. وقتی کشوری میخواهد دست یک غارتگر را از کشوری قطع کند، طبیعتاً کشور مقابل بیکار نمینشیند، سکوت نمیکند و نهایتاً به تهدید و درگیری منجر میشود. ملتی که وارد چنین عرصههایی میشود، باید پای این نوع تبعات هم بایستد. از سوی دیگر، آینده کشور را تیره و سیاه نشان دادند. کشور مشکل مالی پیدا کرده بود و آقای دکتر مصدق، نمیتوانست نفت بفروشد. ارزش ملی پول ایران سقوط کرد و ایشان با زحمت و انتشار اوراق قرضه سعی میکرد کشور را اداره کند. همین باعث شد برخی از افراد در جامعه ما - که ابعاد آن مبارزه عظیم ضد استعماری را درک نمیکردند- وقتی دچار مشکلات شدند، قدری مردد شوند و مجموعه این اقدامات باعث شد اینها در یک نیمروز، در روز ۲۸ مرداد، بهرغم اینکه دولت آقای دکتر مصدق و شخص ایشان میدانستند قرار است کودتا شود، آن موفقیت را بهدست بیاورند. به نظر من دکتر مصدق بعد از ۳۰ تیر ۱۳۳۱، به این نتیجه رسیده بود که با روشهایی که در پیش گرفته است، نمیتواند جریان ملی شدن صنعت نفت را به سرانجام برساند و غیر از این روش هم به روش دیگری باور نداشت که بخواهد درگیر آن بشود. برخی میگویند علت اینکه دکتر مصدق در ۲۸ مرداد مردم را دعوت نکرد به صحنه بیایند و با کودتا مقابله کنند، این بود که نمیخواست خونریزی شود. مگر قبلاً و در ۳۰ تیر خونریزی نشد؟ مگر از سال ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۷، کم در این کشور خون ریخته شد؟ و کم غارت صورت گرفت؟! ملتها باید در جایی بایستند و از خود، منافع و آینده کشورشان دفاع کنند. فکر میکنم دکتر مصدق بهطور طبیعی نمیتوانست با آن روشها این مسیر را به سرانجام برساند و همانطور که در تاریخ هم ثبت شده، متأسفانه در روز ۲۸ مرداد، دولت ایشان ساقط شد و ایران دوباره به چنگال سلطهگران بینالمللی افتاد و این بار امریکا و صهیونیستها هم در قالب شرکت رویال داچ شل اضافه شدند. اگر قبلاً فقط انگلیسیها نفت ایران را غارت میکردند و میبردند، حالا سروکار ما با کنسرسیومی افتاد که مبارزه با آن بهمراتب سختتر از مبارزه با انگلیسیها بود....»
امریکا در سیاست ایران، چه چیز را میجست؟
امریکا نسبت به انگلستان در ایران قدرتی نوظهور قلمداد میشد. آنان در دوره نهضت ملی، سهمی از نفت ایران میخواستند. به عرصه آمدن آیزنهاور نشان از ناامیدی عموسام در نیل به این هدف بود. از این روی اجرای کودتا را بر عهده گرفت، همانگونه که انگلستان طراحی آن را انجام داد. از آن پس تا پیروزی انقلاب اسلامی، موقعیت و منابع کشورمان متعلق به امریکا قلمداد میشد. این کشور از آن مقطع تاکنون درصدد بازگرداندن آب رفته به جوی است! دکتر رضا غریبی، پژوهشگر تاریخ معاصر ایران در این موضوع میگوید:
«امریکاییها از روز اولی که وارد ایران شدند، به دنبال ضربه زدن به ملت ایران بودند. در سال ۱۸۳۰م، اولین میسیونرهای تبشیری امریکایی وارد ایران و در ارومیه مستقر میشوند. من فقط یک گزارش را که آقای جیمز بیل در کتاب عقاب و شیر آوردهاند، نقل میکنم که روایتی از آن دوره و نشاندهنده نوع نگاه امریکاییها به ماست. آقای مصدق اگر این سابقه را بهتر میدید، قطعاً در انتخاب نیروی سوم دقت بیشتری میکرد. امروز هم متأسفانه در کشورمان بعضیها هستند که هنوز به ماهیت امریکا پی نبردهاند که این هم بههرحال نکتهای است. من از روی سند و کتاب میتوانم نشان دهم که چگونه نخستین هیئتهای امریکایی که ۲۰۰ سال قبل وارد ایران شدند، به ایرانیان - که دارای یک تاریخ با پیشینه چندهزارساله بودند و فراز و نشیبهای بسیاری را طی کردند - به دیده تحقیر مینگریستند. آن هم امریکایی که هیچ سابقه تاریخی ندارد. مأموریت نخستین هیئتهای امریکایی، مذهبی تغییر دین ایرانیان بود و رفتار آنها نسبت به اکثریت مسلمان اهانتآمیز و فرمانروایانه بود. حتی کشیش جاستین پرکینز - که مردی به ظاهر متشخص بود و خود را با زندگی روزمره و آداب و رسوم آسوریهای نسطوری در ارومیه که در میانشان میزیست، کاملاً وفق داده بود- از کسانی بود که ایرانیان را محمدیان وحشی مینامید! از ساحت نبی مکرم اسلام (ص) و ملت ایران عذر میخواهم، به ما میگفتند محمدیان وحشی! از{ایرانیان} منزجر بود، به عقیده پرکینز پیروان {حضرت} محمد، مغرور، انحصارطلب، فاسد، انتقامجو، خونخوار و در شرف نابودی هستند! او درباره مردم ما بر این اعتقاد بود و میگفت آنان به کوهی از یخ قطبی میمانند که از اصل خود گسسته است و به آرامی به سوی منطقه مساعدتری روان میشوند! با این همه و سوگمندانه باید اذعان کرد در سالهای قبل، حتی علما درک درستی از امریکا داشتند. حضرت آیتالله شیخ مرتضیریزی از علمای اصفهان است و ابتدای دهه ۱۳۲۰، حدوداً هشتاد سال پیش، عبارتی دارد که میگوید امریکا تخمدان کفر است!...»
دو نام: لویی هندرسن و کرمیت روزولت
این بخش از مقال را میتوان متممی بر قسمت پیشین دانست. اگر امریکا در کودتای ۲۸ مرداد نقشی نمایان داشت که داشت، بانیان آن چه کسانی بودند؟ آیا آنان پیشتر در این باره، به محمد مصدق اخطار داده بودند؟ و آیا دولت او در این باره تمهیدی داشت؟ چه واسطهها و امکاناتی، این حادثه را در ایران تسهیل کردند؟ محمدرضا چیتسازیان، پژوهشگر تاریخ معاصر ایران در پاسخ به این پرسشها خاطرنشان کرده است:
«تاریخ معاصر ایران آکنده از حوادثی است که تأثیر آن برای سالها و شاید دههها فراموششدنی نیست. حوادثی که هر یک در شکلگیری تحولات بعد از آن اثرگذار بوده و به نقطه عطفی بدل شده است. یکی از این حوادث که در مورد آن به صورت مبسوطی تحقیق و پژوهش شده، وقایع منتهی به کودتای ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ ش است. حوادثی که در آن عوامل مختلفی نقشآفرینی کردند و دو کشور انگلستان و امریکا همراه با عوامل داخلی، دولت برخاسته از انتخابات و رأی مردم ایران را سرنگون کردند. در این میان اشخاص و چهرههای مختلفی در این واقعه تاریخی حضور داشتند و به پیروزی کودتا در ایران کمک و یاری رساندند. برخی از این اشخاص، امریکایی و برخی دیگر مورد حمایت دولت بریتانیا بودند. در مورد کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ ش باید گفت هر چند مقدمات کودتا به دست عوامل انگلستان ترتیب داده شده بود، اما امریکاییها بودند که در نهایت با کمک عوامل سازمان سیا، کودتا را در ایران به سرانجام رساندند. در واقع لندن از همان ابتدای روی کار آمدن دولت محمد مصدق، قصد سرنگونی او و به نتیجه نرساندن نهضت ملی شدن صنعت نفت را داشت، اما واشینگتن تا زمان روی کار آمدن آیزنهاور از انجام این کار پرهیز کرد. در حقیقت تا زمانی که ترومن و دین اچسن، وزیر امور خارجه او در کاخ سفید بودند، امریکا تنها راه مقابله با گسترش و نفوذ کمونیسم در ایران را مصدق میدانست. رویکردی که با روی کار آمدن رئیسجمهور جمهوریخواه در امریکا کنار گذاشته و سرنگونی مصدق خود به بخشی از راهحل امریکا و انگلستان بدل شد. این را در ملاقات هندرسن سفیر امریکا در روز ۲۷ مرداد سال ۱۳۳۲ ش میتوان بهوضوح مشاهده کرد. سفیر امریکا در این ملاقات اظهار داشت دولت متبوع او دیگر نمیتواند حکومت مصدق را به رسمیت بشناسد و با او به عنوان یک نخستوزیر قانونی معامله کند. او حتی بهصراحت به مصدق میگوید دولت امریکا با تمام توان از ادامه حکومت مصدق جلوگیری خواهد کرد و به صورت آمرانه، تکلیف کنارهگیری از قدرت را به مصدق دیکته کرد! برخی هندرسن را به عنوان شاهکلید و چهره اصلی کودتا معرفی کردند، کسی که هماهنگیهای لازم برای اجرای کودتا را به خوبی به عمل آورد. او را در امریکا، آقای خدمات خارجی لقب داده بودند! هندرسن بر این باور بود که منافع امریکا ایجاب میکند غرب در امور ایران دخالت کند وگرنه ممکن است شاهد روی کار آمدن یک دولت سوسیالیستی در تهران باشیم. به دلیل این نقش بود که غلامرضا نجاتی مدعی است، هندرسن به واسطه انجام کودتا در ایران از طرف دولت امریکا مبلغ یکمیلیون دلار جایزه و پاداش دریافت کرد و مورد تمجید و تحسین قرار گرفت. اما شخصیتهای امریکایی که در ترتیب دادن کودتا نقشآفرینی کردند تنها به هندرسن سفیر این کشور محدود نمیشوند، کرمیت روزولت امریکایی دیگری بود که در کودتا علیه مصدق نقش مهمی داشت. او نوه تئودور روزولت رئیسجمهور اسبق امریکا بود و به عنوان کارشناس سازمان اطلاعات مرکزی امریکا (سیا)، در منطقه غرب آسیا نقش مهمی در این عملیات داشت. در واقع او بود که به عنوان عضو مهمترین نهاد اطلاعاتی امریکا، رئیسجمهور وقت این کشور را متقاعد کرد دولت قانونی محمد مصدق را ساقط کند. روزولت اواخر سال ۱۳۵۷ ش و در مصاحبهای بهصراحت میگوید کودتای ۲۸ مرداد نخستین عملیات مخفی علیه یک دولت خارجی بود که به وسیله سیا تهیه و تنظیم شده بود. روزولت مدعی شده بود اواسط سال ۱۹۵۳ م، به مدت چند هفته در ایران اقامت داشته است و با کمک ژنرال شوارتکسف - که از دوستان نزدیک فضل الله زاهدی بوده- کودتا را علیه مصدق رهبری کرده است....»
نفرت پهلوی دوم از مصدق، بسترها و پیامدها
نگاه محمد مصدق به محمدرضا پهلوی در چند برهه از سلطنتش نمایان شد، از جمله در پایان تیرماه ۱۳۳۱ و ستاندن اختیار وزارت جنگ از شاه. نخستوزیر وقت اگر چه خود را به فرزند رضاخان وفادار میخواند (چه اینکه با سلطنتش موافقت کرده بود)، اما اعمال قدرت فراتشریفاتی وی را برنمیتافت و آن را بر خلاف قانون اساسی مشروطیت قلمداد میکرد. از دیگر سوی نفرت شاه از مصدق که تا واپسین روز از حیاتش تداوم یافت، از همین امر نشئت میگرفت. زهرا سعیدی، پژوهشگر تاریخ معاصر ایران در این باره مینویسد:
«محمدرضا پهلوی مخالف کودتا علیه مصدق بود، اما دلیل این مخالفت به معنای رضایت او از مصدق نبود. شاه کاملاً از مصدق نفرت داشت. دلایل نفرت محمدرضا پهلوی از مصدق، متأثر از اصرار مصدق بر انجام وظایف رئیس قوه مجریه و ترس شاه از ضعیف شدن جایگاه خود بود. بر این اساس مصدق بارها و با استناد به قدرت مشروط شاه در قانون اساسی، تلاش کرده بود قدرت محمدرضا پهلوی را محدود کند، زیرا به باور مصدق و البته مطابق قانون اساسی، مقام سلطنت، مقامی تشریفاتی بود. از طرفی شاه، مصدق را حامی مسکو میدانست و معتقد بود شوروی از حامیان اصلی مصدق است و این موضوع، میتواند قدرت او را با چالش مواجه کند. هرچند برخی معتقدند این ادعای دروغین، بهانهای برای تحریک مردم علیه مصدق بود، با اینحال نمود این ادعاها را میتوان در اسناد و منابع مختلف مشاهده کرد. برای نمونه ثریا اسفندیاری آورده است: شاه دوباره مصدق را به خدمت خوانده است، ولی مصدق حالا دیگر میخواهد نظرات خود را تحمیل کند... یا در یکی از منابع و به نقل از محمدرضا پهلوی آمده است: اتحاد سرخ و سیاه - یعنی چپ انقلابی و مرتجعین مذهبی افراطی - که در زمان مصدق زمینه آن فراهم شده بود، در سال ۱۹۹۳ (۱۳۴۲)، به صورت جنبش سازمانیافته مارکسیست اسلامی درنیامده بود....»
ارتش و کودتا، از واقعیت تا پندار
به کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، لقب «نظامی» دادهاند. با این همه دفتر این پژوهش همچنان گشوده است که ارتش تا چه میزان در این رویداد دخالت داشت؟ و اساساً موافقان و مخالفان شاه در نیروی رسمی نظامی کشور، چند تن بودند؟ سعیدی در ادامه اشارت فوق آمده خویش کوشیده تا در این باره نیز تخمینی صحیح به دست دهد:
«طرفداران محمدرضا پهلوی در ارتش و البته در کنار مخالفانش وزنه قابل توجهی بهشمار میآمدند. این گروه که به نقل از منابع گوناگون از پیش سازماندهی شده بودند، ناگهان توانستند قدرت عمل را بهدست گیرند. ارتش در حالی به نفع شاه و سلطنت وارد عمل شد که مجسمههای پایین کشیده شده شاه هنوز روی زمین در میدان اصلی یعنی میدان توپخانه و سایر خیابانهای تهران و ایضاً میادین شهرها قرار داشت. البته در بین برخی از اعضای ارتش، دودلی و تردیدهایی نسبت به پیوستن به مردم وجود داشت. برخی از سران ارتش نیز نمیدانستند تصمیم درست چیست! از اینرو مواضع بیطرفانه اتخاذ کردند، اما این تردیدها مانع از آن نشد که ارتش بتواند به ضرر دکتر مصدق دست به عمل بزند. به خصوص که ظاهراً نقشههای از میان برداشتن مصدق در بین برخی سران ارتش مطرح و برای آن برنامهریزی نیز شده بود. چنانکه ارتشبد عبدالحسین حجازی استاندار پیشین خوزستان که معتمد دربار و انگلیسیها بود به انگلیسیها اطمینان داده بود دربار خیال دارد به محض تشکیل مجلس، مصدق را سرنگون کند! بنابراین در شرایطی که بسیاری از طرفداران سنتی مصدق از جمله نظامیان وفادار ریزش میکردند، به همان اندازه به طرفداران نظامی دربار افزوده میشد. گروهی از افسران به دستور مصدق برکنار شدند. برخی از این افسران برکنارشده، کمیته نجات وطن را تشکیل دادند و در اساسنامه این کمیته، متعهد به وفاداری به شاه و سلطنت شدند و سوگند یاد کردند که با نیروهای مسلح و تندروی حامی مصدق مبارزه کنند. در رأس این کمیته سپهبد فضلالله زاهدی قرار داشت که خصومت شدیدی با دکتر مصدق داشت و البته به دلیل مظنون بودن به همکاری با آلمان در جنگ جهانی دوم از سوی انگلیسیها نیز دستگیر شده بود. در کنار افسرانی که به طور پنهانی در حال دسیسهچینی علیه مصدق بودند، انگلیسیها نیز بیکار نماندند و شبکهای از مخالفان نظامی را شکل دادند. البته شبکه نظامی انگلیس، پیشینهای طولانی داشت و ظاهراً در بحبوحه جنگ جهانی دوم تشکیل شده بود. اعضای این شبکه، اکثراً از افسران محافظهکار یا خانوادههای اشرافی بودند. سرلشکر حسن ارفع، سرهنگ تیمور بختیار، سرهنگ حسینقلی اشرفی و حسین فردوست - که شاه بعدها از او به عنوان مغز متفکر جناح کودتا یاد کرد- از جمله افرادی بودند که به این شبکه تعلق داشتند....»